|
عشق, انتظار عاشقی است برای رسیدن به معشوق و عاشق منتظری است به معشوق رسیده
|
عشق ... ؟
نرم افزارها
برنامه و بازي موبايل
كليپ موبايل
لیست دانلودها
تماس باما
شب بود شب قشنگي بود نشسته بوديم پيرمردي ارام و قدم زنان به ما نزديك مي شد پيرمرد سلام كرد نشست سادگي وصداقت ومهربوني كه داشت رو مي شد ازهمون نگاه اول حس كرد بچه ها مي شناختنش اما من اولين بار بود كه مي ديدمش شروع كرد به صحبت كردن لهجه قشنگ اذري كه داشت بيشتر جذاب و دوست داشتنيش مي كرد هنوز جند كلمه اي صحبت نكرده بود كه من ديوانه وار مجذوبش شدم پيرمرد صحبت مي كرد و من مات ومبهوت نظاره گر بودم گفت جانبازجنگه شيميايي بود با اون ظاهر ساده ولهجه قشنگي كه داشت حرف هاش به دل مي نشست اعتقادهاي عجيبي داشت نگاهش به زندگي جور ديگه اي بودهمه چيز رو قشنگ مي ديد تو دنياي ما بود و دنيايش هزاربار زيبا تربود راستش بخواي بهش حسوديم شد مشخص بود اوضاع و احوال چندان خوبي نداره ( البته به نظر من ! )اما از زندگيش راضي بود خيلي راضي بود اون قدر كه من واقعا تعجب مي كردم هيچ وقت با ورم نمي شد هنوز ادم هايي با اين اعتقاد اين همه ارامش يه عالمه صفا و سادگي وجود داشته باشه ! با خودم گفتم كاش همه ادم هاي دنيا مثل اين پيرمرد بودند تازه فهميدم كه ما ادم ها چقدر از خودمون دور شديم ...
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 17:58 توسط تنهای عاشق